نمی دانم شاید هر دست بهانه ایی دارد برای شکستن برای رفتن...
دعا کردم که بیایی وبمانی کنار پنجره تا باران ببارد...
یک بار یادمه بچه بودیم رفتیم بیرون کلی بندو بساط بود .سر ظهر سفره را باز کردیم که مثلا کمی از هوای پاک استفاده کنیم همین که غذا را گذاشتیم یک "باز" نمی دانم از کجا پیداش شد همه را برداشت .. هنوز هم که سال ها ست می گذرد این خاطره از ذهنم پاک نشده است نمی دانم شاید او آمده بود سهم خودش را بر دارد!!شاید سهم ما هم این است آمدن ها ..رفتن ها...وهیچ گله ایی نیست واگر هم باشد دیگر حوصله ایی نیست...دوستی می گفت آخر هر خرابی آبادیه... می دانم فرداها را خواهید ساخت!!!