تبليغاتX
غروب
دلتنگی
 

نمی دانم شاید هر دست بهانه ایی دارد برای شکستن برای رفتن...
دعا کردم که بیایی وبمانی کنار پنجره تا باران ببارد...
یک بار یادمه بچه بودیم رفتیم بیرون کلی بندو بساط بود .سر ظهر سفره را باز کردیم که مثلا کمی از هوای پاک استفاده کنیم همین که غذا را گذاشتیم یک "باز" نمی دانم از کجا پیداش شد همه را برداشت .. هنوز هم که سال ها ست می گذرد این خاطره از ذهنم پاک نشده است نمی دانم شاید او آمده بود سهم خودش را بر دارد!!شاید سهم ما هم این است آمدن ها ..رفتن ها...وهیچ گله ایی نیست واگر هم باشد دیگر حوصله ایی نیست...دوستی می گفت آخر هر خرابی آبادیه... می دانم فرداها را خواهید ساخت!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 17:9  توسط بی تا  | 


با احترام وعشق ...

تقدیم به عشقم که رفت ... !

                               ناصریا


چگونه باور کنم لحظه های بی تو بودن را ٬ شب و روز دیده حسرت بارم بر سنگ

 فرش خیابان می لغزد. لحظات دور از تو بودن چون نیشتری بر جان خسته ام

فرو می رود چشمانم هر لحظه سایه ای را به امید دیدن قامت استواری چون تو 

 می بلعد و آخر تو میدانی برایم چه مفهومی داری!
                                                            

اینک زمان متوقف شده است ...   ۲۹ /۹ /۸۵

انگار عقربه های ساعت سال هاست که به خوابی طولانی فرو رفته اند، چرا!؟

خدایا کمک کن شاید این دقایق نفرت انگیز زمانی به اتمام برسد.

اما کی !؟

صدای پرندگان آزارم میدهد، می خواهم بخوابم امه نمی شود، چرا!؟

چراغ اتاق را خاموش می کنم اما نه ...

چند ساعت قدم میزنم ....

اما فایده ای ندارد...
                                   

***

امروز دوباره دلم گرفته بود ٬ مثل دیوانه ها رفتم سراغ خاطراتم و گشتم ٬ خاطرات با تو
بودن را زیر برگی  از یادگاری هایت یافتم  اما امروز حضورم برایت غریبه است ! نمی دانم
چرا ؟ فقط می دانم که امروز دیگر خورشید مهر گرفت . امروز دیگر رود مهربانی ات آب
 را به رودخانه ی بی آبم جاری نمی کند . امروز دیگر دریا موج هایت را به روی ساحل
 سوزانم نمی راند . امروز دیگر تو نیستی !
          فقط و فقط خاطره هایت مرا به زنده بودن  می راند . 
 
***                 

میدانم گوشه ای از زندگی من بر چهره ی تو نگاشته شده و نام بی نشانی ات
برگ هایی از دفتر زندگیم را پر کرده . می دانم هزار و یک شب بی خوابی از تو
طلب دارم اما بدان در تو دنبال خیلی چیزها گشته ام . من در تو به شعر هایم
رسیده ام . فقط تو میبینی که وقتی باران می بارد چگونه اشک های من روی
 دیوارهای خاطره پیچک می شوند . نگاهم را از آن سوی روزهای کودکی تا به
 امروز که کنار این  گل ها و تو نشسته ام به یاد بسپار . می دانم که در ناگزیر
روزی دیگر باز می آیی . به انتظارت خواهم نشست .
ای تنهایی ٬ تو امشب در لحظه هایت اشک و برف٬ آتش و مرا داری و من در تو
 زندگی ام را دگر باره مرور خواهم کرد.
 
***
 
امشب به سوگ آرزو هایم نشسته ام و در غم نبودنت اشک فراق می ریزم .
امشب شمع حسرت آرزوهای بر باد رفته ام ذره ذره آب می شود .
امشب برای مرگ آرزوهایم لباس سیاه پوشیده ام .
کاش امشب کسی برای عرض تسلیت به خانه ی دلم می آمد .
کاش امشب تو بودی و دلداری ام می دادی و دفتر کمال آرزوهایم را ورق
می زدی ٬ اما افسوس که تو نیستی و  زندگی بی تو قشنگ نیست ...!
نگران ثانیه هایی هستم که بی خودی در گذر زمان تلف می شوند و انتظار دیدن
 تو را می کشند .من نگرانم که چگونه میتوان آن همه محبت را فراموش کرد .
 آن روزها را به یاد دارم ، که تنها تو بودی توانستی با آن صدای دلنشینت
گوشم را نوازش بدهی و مرا از دنیای تاریک خودم بیرون بکشی . نگران
 فرداهایی هستم که بی حاصل اند کاش بیایی و ببینی که چطور بدون تو
در میان ثانیه های انتظار گم شده ام .
 
 
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 20:42  توسط بی تا  |