سلام ...
با غروبی دیگر ... در طلوعی دیگر منتظر حضور شما هستم ...
و اما این هم آدرس جدید اهل دریا ....
امیدوارم در طلوع جدید هم یاری ام کنید .
+
نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 13:36  توسط بی تا
|
مي خواهم در پوچي زندگي بخوابم و ديگر بيدار نشوم....
+
نوشته شده در شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 11:28  توسط بی تا
|
نمی دانم شاید هر دست بهانه ایی دارد برای شکستن برای رفتن...
دعا کردم که بیایی وبمانی کنار پنجره تا باران ببارد...
یک بار یادمه بچه بودیم رفتیم بیرون کلی بندو بساط بود .سر ظهر سفره را باز کردیم که مثلا کمی از هوای پاک استفاده کنیم همین که غذا را گذاشتیم یک "باز" نمی دانم از کجا پیداش شد همه را برداشت .. هنوز هم که سال ها ست می گذرد این خاطره از ذهنم پاک نشده است نمی دانم شاید او آمده بود سهم خودش را بر دارد!!شاید سهم ما هم این است آمدن ها ..رفتن ها...وهیچ گله ایی نیست واگر هم باشد دیگر حوصله ایی نیست...دوستی می گفت آخر هر خرابی آبادیه... می دانم فرداها را خواهید ساخت!!!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 17:9  توسط بی تا
|
با احترام وعشق ...
تقدیم به عشقم که رفت ... !
ناصریا
چگونه باور کنم لحظه های بی تو بودن را ٬ شب و روز دیده حسرت بارم بر سنگ
فرش خیابان می لغزد. لحظات دور از تو بودن چون نیشتری بر جان خسته ام
فرو می رود چشمانم هر لحظه سایه ای را به امید دیدن قامت استواری چون تو
می بلعد و آخر تو میدانی برایم چه مفهومی داری!
اینک زمان متوقف شده است ... ۲۹ /۹ /۸۵
انگار عقربه های ساعت سال هاست که به خوابی طولانی فرو رفته اند، چرا!؟
خدایا کمک کن شاید این دقایق نفرت انگیز زمانی به اتمام برسد.
اما کی !؟
صدای پرندگان آزارم میدهد، می خواهم بخوابم امه نمی شود، چرا!؟
چراغ اتاق را خاموش می کنم اما نه ...
چند ساعت قدم میزنم ....
اما فایده ای ندارد...
***
امروز دوباره دلم گرفته بود ٬ مثل دیوانه ها رفتم سراغ خاطراتم و گشتم ٬ خاطرات با تو
بودن را زیر برگی از یادگاری هایت یافتم اما امروز حضورم برایت غریبه است ! نمی دانم
چرا ؟ فقط می دانم که امروز دیگر خورشید مهر گرفت . امروز دیگر رود مهربانی ات آب
را به رودخانه ی بی آبم جاری نمی کند . امروز دیگر دریا موج هایت را به روی ساحل
سوزانم نمی راند . امروز دیگر تو نیستی !
فقط و فقط خاطره هایت مرا به زنده بودن می راند .
***
میدانم گوشه ای از زندگی من بر چهره ی تو نگاشته شده و نام بی نشانی ات
برگ هایی از دفتر زندگیم را پر کرده . می دانم هزار و یک شب بی خوابی از تو
طلب دارم اما بدان در تو دنبال خیلی چیزها گشته ام . من در تو به شعر هایم
رسیده ام . فقط تو میبینی که وقتی باران می بارد چگونه اشک های من روی
دیوارهای خاطره پیچک می شوند . نگاهم را از آن سوی روزهای کودکی تا به
امروز که کنار این گل ها و تو نشسته ام به یاد بسپار . می دانم که در ناگزیر
روزی دیگر باز می آیی . به انتظارت خواهم نشست .
ای تنهایی ٬ تو امشب در لحظه هایت اشک و برف٬ آتش و مرا داری و من در تو
زندگی ام را دگر باره مرور خواهم کرد.
***
امشب به سوگ آرزو هایم نشسته ام و در غم نبودنت اشک فراق می ریزم .
امشب شمع حسرت آرزوهای بر باد رفته ام ذره ذره آب می شود .
امشب برای مرگ آرزوهایم لباس سیاه پوشیده ام .
کاش امشب کسی برای عرض تسلیت به خانه ی دلم می آمد .
کاش امشب تو بودی و دلداری ام می دادی و دفتر کمال آرزوهایم را ورق
می زدی ٬ اما افسوس که تو نیستی و زندگی بی تو قشنگ نیست ...!
نگران ثانیه هایی هستم که بی خودی در گذر زمان تلف می شوند و انتظار دیدن
تو را می کشند .من نگرانم که چگونه میتوان آن همه محبت را فراموش کرد .
آن روزها را به یاد دارم ، که تنها تو بودی توانستی با آن صدای دلنشینت
گوشم را نوازش بدهی و مرا از دنیای تاریک خودم بیرون بکشی . نگران
فرداهایی هستم که بی حاصل اند کاش بیایی و ببینی که چطور بدون تو
در میان ثانیه های انتظار گم شده ام .
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 20:42  توسط بی تا
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 7:37  توسط بی تا
|
به آدمای اطرافم نگاه میکنم بهشون فکر میکنم بعضی وقتا از اول فکر میکنم که اصلا اینا آدمن؟ اصلا نشانه های آدمیت چیه؟ خودم دارمشون؟ صداقت مهربانی ، عشق، ایثار ، وجدان ... تا حالا وقت کردید با خودتون حرف بزنید؟ با روحتون ؟ وقتی میخواین با کسی صحبت کنید همونقدر که به جسمتون میرسید به روحتون هم میرسید؟ به آدمایی که باهاشون در ارتباطید چی، فکر میکنید؟ سعی میکنید بشناسیدشون؟ یا فقط میخواید اونا رو مثل خودتون کنید؟ در مورد ایثار چی؟ تا حالا به خاطر دوستاتون بدون اینکه اونا بفهمند چه کارایی کردی؟ چقدر سعی کردی اونا رو بالا ببری ؟ یا تا حالا فقط تظاهر به این کردی که دوسشون داری؟ یا فقط خواستی ازشون استفاده کنی؟چند بار از ته دل به کسی گفتی دوست دارم؟ یا تا حالا اصلا نگفتی؟ چند بار بعد از انجام یه کاری به وجدانت رجوع کردی؟ یا همش میخوای ازش فرار کنی؟ واقعا چقدر چند بار؟؟؟؟؟ اصلا تا حالا به این سوالایی که گفتم فکر کردی؟ از امروز دیگه بی تفاوت نباش مخصوصا نسبت به آدمای اطرافت چون هر حرفی از جانب تو هر حرکتی از طرف تو ممکنه برای هر کس یه معنی داشته باشه. پس اول بشناسشون ( در مرحله اول خودتو بشناس) بعد باهاشون ارتباط برقرار کن. و در آخر سعی نکن آدما رو عوض کنی، کاری که من میخواستم انجام بدم اما واقعا فقط وقت خودم رو تلف کردم سعی کنید همفکرای خودتون رو پیدا کنید و اینو بدونید که: برای هر آدمی حتما یک همفکری وجود داره فقط باید چشماتونو باز کنید و باطن افراد رو ببینید ...
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 8:8  توسط بی تا
|
سلام دوستان
عشق فضایی به وجود می آورد که در آن درهای تازه ای به روی ما گشوده می شود و عشق یک موقعیت تاریک و روشن به وجود می آورد تنها در این لحظه است که می فهمیم چه چیزی واقعی و چه چیزی غیرواقعی است. در هنگام عاشق شدن به نهایت توانمان و به نقطه اوجمان وقوف می یابیم اما ما آنجا نیستیم و به همین دلیل اندوهگین می شویم. درعشق دو قلب به هم نزدیک می شوند اما در این نزدیکی می توانیم جدایی را ببینید و این اندوه عشق است. و تنها زمانی از درد آن رها خواهیم شد که بطور کامل ذوب و محو شویم و چون موجی در اقیانوس ابدی وجود باشیم و از خود مرکزی نداشته بلکه مرکز کل مرکز خود ما خواهد شد و اضطراب و درد و رنج محو می شود و به ظرفیت واقعی دست می یابیم. این روشن بینی است .
+
نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 7:16  توسط بی تا
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 17:14  توسط بی تا
|
می دونم می خوای بری
منو تنها بذاری
می دونم چشات می گن
دیگه طاقت نداری
می دونم خسته شدی
مرغ پر بسته شدی
دیگه تو بال و پری
واسه پرواز نداری
می دونم دست تو نیست
رفتن و پر زدنت
آخه اگه با تو بود
من بودم همسفرت
می دونی رفتن تو
توی تقدیر منه
گریه های بی صدا
سهم فردای منه
می دونی مال منه
همه ی جدایی ها
همه ی غم های دنیا
همه ی تنهایی ها
می دونی اشکای من
مث بارون می بارن
آخه تو که نباشی
دیگه مانع ندارن
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 17:10  توسط بی تا
|
هميشه غمگينترين و رنج آورترين
لحظات زندگي آدم توسط همون كسي ساخته هميشه كه شيرينترين و به ياد مانده ترين لحظه ها
را براي آدم ساخته.
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 17:9  توسط بی تا
|